|
|
نوشته شده در یک شنبه 2 مهر 1391
بازدید : 640
نویسنده : اصغر بویه
|
|
بشنوید قصه جونی که
واسش دانشجو شدن ارزو بود
تو این مملکت یه چیزی شدن
بزرگتر شدن
واسه همه عزیزتر شدن
جدا از همه دغدغه
مهندس شدن
ولی دیدی چی شد
بهبهان مثل یه بمب رو سرش هوار شد
واسه اون یه جواب بی سوال شد
واسه اون کفاره گناه شد
تو دلش یه زجر بی حساب شد
شکسته دلش
دانشگاه براش مثه یه سراب شد
واسش ارزوی مهال شد
تو جونی پیر شد
از هرچه استاد و دختر بود سیر شد
نصیبش عطش شد
عطش چیه بابا نصیبش مرگ شد
گرمای جهنم
شد رفیق ویارش
ارزوش این بود که خدایا
کسی رو به این جهنم نیارش
بزار جونا زندگی کنن
لذت عشقو درسو یکجا
بدون سوز و تب
بدون اشک وغم
بدون سرد و گرم
بدون ای کاش وارزو
بودن روزهای سردو بی فروغ
بودن تلخی اب
بدون کویزهای بی جواب
تجربه کنه
حس کنه
تو تنش
وجود زندگی بی تنش
وجود زندگی بی غمش
خدایا
خدایا
:: موضوعات مرتبط:
داستان هاي عاشقانه ,
,
|
|
|