|
|
نوشته شده در سه شنبه 14 شهريور 1391
بازدید : 720
نویسنده : اصغر بویه
|
|
كفش هايم كو ؟ !
دم در چيزي نيست .
لنگة كفش من اين جاها بود !
زير انديشة اين جاكفشي !
مادرم شايد ديشب
كفش خندان مرا ، برده باشد به اطاق
كه كسي پا نتپاند در آن
هيچ جايي اثر از كفشم نيست
نازنين كفش مرا درك كنيد
كفش من كفشي بود – كفشستان !
و به اندازة انگشتانم معني داشت . . .
پاي غمگين من احساس عجيبي دارد
شصت پاي من از اين غصه ورم خواهد كرد .
شصت پايم به شكاف سر كفش ، عادت داشت . . .
نبض جيبم امروز
تندتر مي زند از قلب خروسي كه در اندوه غروب
كوپن مرغش باطل بشود . ..
جيب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
كه پي كفش ، به كفاش محل خواهد داد .
(خواب در چشم ترش مي شكند)
كفش من پاره ترين قسمت اين دنيا بود
(ياد باد آن كه نهاني نظرش با ما بود)
دوستان ! كفش پريشان مرا كشف كنيد !
كفش من مي فهميد كه كجابايد رفت
كه كجا بايد خنديد .
كفش من له مي شد گاهي
زير كفش حسن و جعفر و عباس و علي
توي صف هاي دراز .
من در اين كلة صبح ، پي كفشم هستم
تا كنم پاي در آن ، و به جايي بروم
كه به آن ((نانوايي)) مي گويند !
شايد آنجا بتوان ، نان صبحانةفرزندان را
توي صف پيدا كرد
بايد الان بروم ، . . . اما نه !
كفش هايم نيست ! كفش هايم. . . كو ؟
:: موضوعات مرتبط:
طنز ,
,
:: برچسبها:
طنز ,
|
|
|